گر من ز مي مغانه مستم، هستم
گر كافر و گبر و بت پرستم، هستم
هر طايفهاي بمن گماني دارد
من زان خودم، چنانكه هستم هستم
مي خوردن و شاد بودن آئين منست
فارغ بودن ز كفر و دين؛ دين منست
گفتم بعروس دهر: كابين تو چيست
گفتا: ـ دل خرم تو كابين منست
من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده، كشيد بار تن نتوانم
من بندة آن دمم كه ساقي گويد
«يك جام دگر بگير» و من نتوانم
امشب مي جام يكمني خواهم كرد
خود را به دو جام مي غني خواهم كرد
اول سه طلاق عقل و دين خواهم داد
پس دختر رز را بزني خواهم كرد
چون مرده شوم، خاك مرا گم سازيد
احوال مرا عبرت مردم سازيد
خاك تن من به باده آغشته كنيد
وز كالبدم خشت سر خم سازيد
چون درگذرم به باده شوئيد مرا
تلقين ز شراب ناب گوئيد مرا
خواهيد بروز حشر يابيد مرا
از خاك در ميكده جوئيد مرا
چندان بخورم شراب، كاين بوي شراب
آيد ز تراب، چون روم زير تراب
گر بر سر خاك من رسد مخموري
از بوي شراب من شود مست و خراب
روزي كه نهال عمر من كنده شود
واجزام ز يكدگر پراكنده شود
گر زانكه صراحئي كنند از گل من
حالي كه ز باده پر كني زنده شود
در پاي اجل چو من سر افكنده شوم
وز بيخ اميد عمر بركنده شوم
زينهار، گلم بجز صراحي نكنيد
باشد كه ز بوي مي دمي زنده شوم
ياران بموافقت چو ديدار كنيد،
بايد كه ز دوست ياد بسيار كنيد
چون بادة خوشگوار نوشيد بهم
نوبت چو بما رسد نگونسار كنيد
آنانكه اسير عقل و تمييز شدند
در حسرت هست و نيست ناچيز شدند
رو با خبرا، تو آب انگور گزين
كان بيخبران بغوره ميويز شدند
اي صاحب فتوي، ز تو پركارتريم
با اينهمه مستي، از تو هشيارتريم
تو خون كسان خوري و ما خون رزان
انصاف بده؛ كدام خونخوارتريم
شيخي بزني فاحشه گفتا: مستي
هر لحظه بدام دگري پا بستي
گفتا: شيخا، هر آنچه گوئي هستم
آيا تو چنانكه مينمائي هستي
گويند كه دوزخي بود عاشق و مست
قولي است خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود
فردا باشد بهشت همچون كف دست
گويند: بهشت و حور عين خواهد بود
وآنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوقه گزيديم چه باك
آخر نه بعاقبت همين خواهد بود
گويند: بهشت و حور و كوثر باشد،
جوي مي و شير و شهد و شكر باشد
پر كن قدح باده و بر دستم نه
نقدي ز هزار نسيه بهتر باشد
گويند بهشت عدن با حور خوش است
من ميگويم كه: آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
كاواز دهل برادر از دور خوش است
كس خلد و جحيم را نديده است اي دل
گوئي كه از آن جهان رسيده است اي دل
اميد و هراس ما بچيزي است كزان
جز نام و نشاني نه پديد است اي دل
من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت
از اهل بهشت كرد، يا دوزخ زشت
جامي و بتي و بربطي بر لب كشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت
چون نيست مقام ما درين دهر مقيم
پس بي مي و معشوق خطائي است عظيم
تا كي ز قديم و محدث اميدم و بيم
چون من رفتم، جهان چه محدث چه قديم
چون آمدنم بمن نبد روز نخست
وين رفتن بيمراد عزميست درست
برخيز و ميان ببند اي ساقي چست
كاندوه جهان بمي فرو خواهم شست
چون عمر بسر رسد، چه بغداد چه بلخ
پيمانه چو پرشد، چه شيرين و چه تلخ
خوش باش كه بعد از من و تو ماه بسي
از سلخ بغره آيد، از غره بسلخ
جز راه قلندران ميخانه مپوي
جز باده و جز سماع و جز يار مجوي
بر كف قدح باده و بر دوش سبوي
مي نوش كن اي نگار و بيهوده مگوي
ساقي غم من بلند آواز شده است
سرمستي من برون ز اندازه شده است
با موي سپيد سرخوشم كز مي تو
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است
تنگي مي لعل خواهم و ديواني
سد رمقي بايد و نصف ناني
وانگه من و تو نشسته در ويراني
خوشتر بود آن ز ملكت سلطاني
من ظاهر نيستي و هستي دانم
من باطن هر فراز و پستي دانم
با اينهمه از دانش خود شرمم باد
گر مرتبهاي وراي مستي دانم
از من رمقي بسعي ساقي مانده است
وز صحبت خلق، بي وفائي مانده است
از بادة دوشين قدحي بيش نماند
از عمر ندانم كه چه باقي مانده است
اي بيخبران شكل مجسم هيچ است
وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است
خوش باش كه در نشيمن كون و فساد
وابستة يك دميم و آنهم هيچ است
دنيا ديدي و هر چه ديدي هيچ است
وآن نيز كه گفتي و شنيدي هيچ است
سرتاسر آفاق دويدي هيچ است
وآن نيز كه در خانه خزيدي هيچ است
دنيا بمراد رانده گير، آخر چه
وين نامة عمر خوانده گير، آخر چه
گيرم كه بكام دل بماندي صد سال
صد سال دگر بمانده گير، آخر چه
رندي ديدم نشسته بر خنگ زمين
نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
ني حق، نه حقيقت، نه شريعت نه يقين
اندردو جهان كرا بود زهرة اين
اين چرخ فلك كه ما در او حيرانيم
فانوس خيال از او مثالي دانيم
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوريم كاندر او گردانيم
چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست
چون هست زهر چه هست نقصان و شكست
انگار كه هست، هر چه در عالم نيست
پندار كه نيست، هر چه در عالم هست
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هيج
وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ
شمع طربم، ولي چو بنشستم، هيچ
من جام جمم، ولي چو بشكستم، هيچ
