۱۰/۱۳/۱۳۸۸

اشک




به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشة اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي, آتش جاويدي را

ديدمت, واي چه ديداري واي

اين چه ديدار دلازاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سر و كاري بود

ديدمت, واي چه ديداري واي

نه نگاهي, نه لب پرنوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

اين چه عشقي است كه در دل دارم

مي گريزي ز من و در طلبت

من از اين عشق چه حاصل دارم

باز هم كوشش باطل دارم

باز لب هاي عطش كردة من

لب سوزان ترا مي جويد

مي تپد قلبم و با هر تپشي

قصة عشق ترا مي گويد

بخت اگر از تو جدايم كرده

مي گشايم گره از بخت, چه باك

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بكشد تا به سرپردة خاك

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره كردي, اي مرد

شعر من شعلة احساس منست

تو مرا شاعره كردي, اي مرد

آتش عشق به چشمت يكدم

جلوه ئي كرد و سرابي گرديد

تا مرا واله و بي سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد

در دلم آرزوئي بود كه مرد

لب جانبخش ترا بوسيدن

بوسه جان داد بروي لب من

ديدمت, ليك دريغ از ديدن

سينه اي, تا كه بر آن سر بنهم

دامني تا كه بر آن ريزم اشك

آه, اي آنكه غم عشقت نيست

مي برم بر تو و بر قلبت رشك

به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشة اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي, آتش جاويدي را

جستجوی این وبلاگ

Boursenegar RSS Feed